در برف ميگذشت
چوپان
كه آخرين نفر گلـّه بود و
دشت.
درنگي چند در گرماي هيزمها؛
صداي بع بع بزغالهها
در شيب كوهستان.
باران صبحگاهي
پرچين نميشناسد.
در هر دو سو: چمنها.
...
باران دم صبح
درين باغ معطر؛
حيف است كه در خانه در بسته نشيني.
...
به چشمانت ميانديشم
به خواب پلكهاي تو
و پرچيني كه گرداگرد اين باغ است.
چراغ خانه را
برخيز و روشن كن.
دكمه مي دوخت
روي علفها ؛
كفشدوزك.
مردم از بهت مرداد
يك نسيم سراسيمه بفرست
قاصدكهاي بغض مرا منتشر كن.
شمعهايي كه بر باد رفتند
نذرهايي كه از ياد رفتند...
آن دو پرنده
آن افق باز...
من و حسرت پرواز.
...
در نگاه اين پرندهها:
باغ،
چلچراغ.
از سايه هايتان
باغي شكفته است.
آه اي پرندهها!
نجواي ابر، آخر خرداد
عطر بهار در گذر باد.
گيج شكوفهاند درختان.
...
يكجا شكفتهاند تمام در ختها.
صدها ستاره اينك
بر شاخههاي سيب.
سبزههاي قد كشيده
جويبار سرد.
خاطرات كفشها.
...
از صبح ، دوشادوش
تا عصر ، پايا پا.
پشت در اينك: كفشهاي ما.
...
رها ـ مثل اين جفت گالش.
من و رفته تا دوردستان
تو و سر نهاده به بالش.

يادش بخير
آن كوره راه سبز.
تكرار برف و باد.
...
در لابلاي مه:
تصوير خانهها و درختان.
از پيچ جاده ميگذرد باد.
...
رفتي و چشم من
در پيچ جاده مانده
در انبوه ابرها.
...
يك جهان حرف دارد
يك جهان حرف.
رد پاي تو در برف.
...
بارش برف ديروز
روي جاده: دو خط موازي.
بازي نور و سايه.
در فلق حس گنگي است
بين بيداري و خواب.
پلكهاي مردد.
...
باران صبحدم
بر پشت بامها.
بوي اذان و خاك.
...
خورشيد، ناپيدا.
حس ميشود اما
در شيشهها و شيروانيها.

مرغان دريايي
در نرمههاي موج.
آرامشي يكدست.
...
و تصوير مرغان دريا
و تصوير خورشيد در آب.
و اين حس مطبوع در من.
...
نه قايقي پيداست
نه مرد ماهيگير.
غوغاي مرغان ميرسد از دور.
....
روايت اول اين شعر كوتاه چنين بود:
يك ماهي كوچك تقلا ميكند در تور.
نه قايقي پيداست
نه مرد ماهيگير.
غوغاي مرغان ميرسد از دور.
يادداشت خانم آموزگار مرا در اين شعر به تأمل بيشتر واداشت و در نهايت حق را به ايشان دادم و سطر اول را حذف كردم تا هم شعري موجزتر شود و هم اقتدار قافيه خودش را بر شعر تحميل نكند.
زمزمهاي در سكوت
بنگر پروانه را
راهبهاي در قنوت.
...
آرام ، بي كلام
بر خواب من وزيد.
پروانه...
هي سلام!
...
صبح بي رنگ
پروانه ، ناگاه
شعله شد روي خاكستر سنگ.
بارش شكوفهها
انعكاس صبح روي سنگفرش خيس
بوي تو هنوز...
...
بر نيمكتهاي مرطوب
و سنگفرش سفيد از شكوفه،
جاي تو خالي است.
در سياهي برآمد
ماه
ـ ناگاه.
خش خش برگها، پشت پرچين.
...
درخت و
ـ غوغاي جيرجيرك
شبت بخير اي ماه محزون!
دستان بلند تک درخت باغ
از پنجره :
ماه ساکت پاييز.
به کجا خواهد برد
ـ سبزهها میگويند ـ
رود، اندوه مرا.
...
ابر، سبزه، رود
سايه ها در آب
آی آفتاب!