تبليغاتX
گنجشک ناتمام
گله و چوپان

 

در برف ميگذشت

چوپان

كه آخرين نفر گلـّه بود و

                         دشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:34 توسط سيد علي میرافضلی

كتري و كوه

 

درنگي چند   در گرماي هيزمها؛

صداي بع بع بزغاله‌ها

                   در شيب كوهستان.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:53 توسط سيد علي میرافضلی

باران و پرچين

باران صبحگاهي

پرچين نمي‌شناسد.

 

در هر دو سو: چمنها.

 

...

 

باران دم صبح

درين باغ معطر؛

حيف است كه در خانه در بسته نشيني.

 

...

 

به چشمانت مي‌انديشم

به خواب پلكهاي تو

و پرچيني كه گرداگرد اين باغ است.

 

چراغ خانه را

برخيز و روشن كن.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 18:22 توسط سيد علي میرافضلی

كفشدوزك

 

دكمه مي دوخت

               روي علفها ؛

كفشدوزك.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:17 توسط سيد علي میرافضلی

قاصدك

 

مردم از بهت مرداد

يك نسيم سراسيمه بفرست

قاصدكهاي بغض مرا منتشر كن.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:24 توسط سيد علي میرافضلی

شمعها

 

شمعهايي كه بر باد رفتند

نذرهايي كه از ياد رفتند...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:2 توسط سيد علي میرافضلی

آن دو پرنده

 

آن دو پرنده

آن افق باز...

من و حسرت پرواز.

 

...

 

 

در نگاه اين پرنده‫ها:

باغ،

     چلچراغ.

 

...

 

از سايه هايتان

باغي شكفته است.

آه اي پرنده‫ها!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:23 توسط سيد علي میرافضلی

آه اي شكوفه ها!

 

نجواي ابر، آخر خرداد

عطر بهار در گذر باد.

 

گيج شكوفه‌اند درختان.

 

...

 

يكجا شكفته‌اند تمام در ختها.

صدها ستاره اينك

                        بر شاخه‌هاي سيب.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:20 توسط سيد علي میرافضلی

كفشها

 

سبزه‌هاي قد كشيده

جويبار سرد.

 

خاطرات كفشها.

 

...

 

از صبح ، دوشادوش

تا عصر ، پايا پا.

 

پشت در اينك: كفشهاي ما.

 

...

 

رها ـ مثل اين جفت گالش.

 

من و رفته تا دوردستان

تو و سر نهاده به بالش.

 

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 7:39 توسط سيد علي میرافضلی

برف و جاده

 

يادش بخير

آن كوره راه سبز.

 

تكرار برف و باد.

 

...

 

در لابلاي مه:

تصوير خانهها و درختان.

 

از پيچ جاده ميگذرد باد.

 

...

 

رفتي و   چشم من

در پيچ جاده مانده

                        در انبوه ابرها.

 

...

 

يك جهان حرف دارد

يك جهان حرف.

 

رد پاي تو در برف.

 

...

 

بارش برف ديروز

روي جاده: دو خط موازي.

 

بازي نور و سايه.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 12:23 توسط سيد علي میرافضلی

 

در فلق حس گنگي است

بين بيداري و خواب.

 

پلكهاي مردد.

 

...

 

باران صبحدم

بر پشت بامها.

 

بوي اذان و خاك.

 

...

 

خورشيد، ناپيدا.

حس مي‌شود اما

در شيشه‌ها و شيروانيها.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:46 توسط سيد علي میرافضلی

 

 

مرغان دريايي

در نرمههاي موج.

 

آرامشي يكدست.

 

 

...

 

 

و تصوير مرغان دريا

و تصوير خورشيد در آب.

 

و اين حس مطبوع در من.

 

 

...

 

 

نه قايقي پيداست

نه مرد ماهيگير.

 

غوغاي مرغان ميرسد از دور.

 

 

....

روايت اول اين شعر كوتاه چنين بود:

 

يك ماهي كوچك تقلا ميكند در تور.

نه قايقي پيداست

نه مرد ماهيگير.

غوغاي مرغان ميرسد از دور.

 

يادداشت خانم آموزگار مرا در اين شعر به تأمل بيشتر واداشت و در نهايت حق را به ايشان دادم و سطر اول را حذف كردم تا هم شعري موجزتر شود و هم اقتدار قافيه خودش را بر شعر تحميل نكند.

 

 

  

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 12:0 توسط سيد علي میرافضلی

  

زمزمه‫اي در سكوت

بنگر پروانه را

راهبه‫اي در قنوت.

 

...

 

 آرام ، بي كلام

بر خواب من وزيد.

پروانه...
             هي سلام!

 

...

 

 صبح بي رنگ

پروانه ، ناگاه

شعله شد روي خاكستر سنگ.

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 22:11 توسط سيد علي میرافضلی

  

بارش شكوفهها

انعكاس صبح روي سنگفرش خيس

بوي تو هنوز...

 

 

...

 

بر نيمكتهاي مرطوب

و سنگفرش سفيد از شكوفه،

جاي تو خالي است.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:9 توسط سيد علي میرافضلی

  

در سياهي برآمد

ماه

ـ ناگاه.

خش خش برگها، پشت پرچين.

 

...

 

درخت و

ـ غوغاي جيرجيرك

شبت بخير اي ماه محزون!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:7 توسط سيد علي میرافضلی

 

  

دستان بلند تک درخت باغ

از پنجره :

ماه ساکت پاييز.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:3 توسط سيد علي میرافضلی

 

  

به کجا خواهد برد

ـ سبزه‌ها می‌گويند ـ

رود، اندوه مرا.

 

...


ابر، سبزه، رود

سايه ها در آب

آی آفتاب!

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 21:57 توسط سيد علي میرافضلی