تو رفتی بخوابی
و من ماندم و خوابهایی معطّل
دلی دست دوّم
غمی دست اوّل.
به کلاغان اقتدا کردیم
راهمان گمراه شد
آوازمان بر باد.
نميدانم كه در عطر اقاقيها
به اين مهتاب افسونگر بينديشم
و يا اين گربهاي كه لنگ لنگان ميرود تنها.
1)
دلتنگ رفتنم
در جادهاي كه آخر آن توي مِه گم است.
2)
در ازدحام رنگ
گاهي مرا به آينه هم اعتماد نيست.
3)
باد كردهاند
روي دست ميزبان
پرتقالهاي پوك.
خيابان بوي باران دارد
اينجا هم
سراغت را ازين گنجشكهاي خيس ميگيرم.
..
گره ميزنم صبح را با كبوتر
دلم كاش وا ميشد و
ابرها هم.
بار مِه سنگينتر از برف است؛
شانههاي كاج ميدانند.
بين خورشيد و باران
دو دل بود
ابر پاييز.
عصر، باران عجيبي باريد
اين خيابان ايكاش
تا ابد ممتد بود.
من مصادف شدهام با غم گستردهتري.
شاخهها به آسمان نگاه ميكنند.
روز آخر بهار
كاجها چه بي خيال.